بازگشت گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت صد و هشتاد :
نسیمِ خنکِ شب، از میان موهایش گذشت و چند تار را روی پیشانیاش تکان داد.
دستانش را به دور حفاظ حلقه کرد و نگاهش را به چراغهای شهر دوخت.
نیویورک مثل همیشه در همهمه و شلوغی فرو رفته بود؛ اما صدایش به بالای برجی که برسام در آن ساکن بود، نمیرسید.
کمی بعد، دربِ تراس باز شد.
نسیم دوباره وزید و بویِ شیرینِ عطرِ زن، زیر شامهی برسام پیچید.
رز آرام جلو آمد و با کمی فاصله، پشتِ س
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥺🥺❤️❤️
۲ ماه پیشRoghayyeh
10بدون بهار و امیرسام فک نکنم بچسبه ثامر جان دوتا پسرات تفلونن امیر نباشه صفا نداره
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
الان واقعا دلت اومد به برسام و بردیا بگی تفلووووون؟؟؟🥲🥲 چطووور؟؟؟ حالا بگیم بردیا مافیا نیست؛ ولی برسام که گنگش خیلی باااالاست بچم🥲😭💛
۳ ماه پیشRoghayyeh
3درسته برسام گنگش بالاس ولی یه امیرک هم نیست
۳ ماه پیشMyself
1کاش برسام ثامر و بردیارو در جریان کاراش بزاره میترسم خاج بلایی سرش بیاره..برسام تنها از پس خاج برنمیاد😔
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥺🥺💛💛👌🏻👌🏻
۳ ماه پیشلیلا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
به زودی مشخص میشه گلم💛💛
۳ ماه پیشالی
3امیدوارم واقعا خوشمزه ترین شامشون بشه
۳ ماه پیشFatemeh
1من از پارت قبل همین حسو دارم وقتی که خاج برسامو تهدید کرده یه چیزی ته دلم می گفت که یه بلایی سر یکیشون میاد حالا چه برسام چه بردیا 😢😞💔
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥲🥲🥲🥲
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
💛💛
۳ ماه پیشAla
1حس میکنم بردیا یا برسام یه اتفاقی براشون میوفته..امیدوارم حسم اشتباه باشه..
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥺🥺💛💛
۳ ماه پیشآیناز
3شاید شام امشب به خوشمزه ترین غذای باشه که تو عمرم خوردم 😭😭 وایی بمیرم یعنی چی میشه
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خدانکنه قشنگم💛
۳ ماه پیشفاطی
1شام امشب..امیدوارم تکرار این شام دوباره بیفته
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
منم🥺
۳ ماه پیشMahdis
1تن من از جمله اخر لرزید !! ممنون نیلوفر جان 🌿🕊
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ای خدا🥺💛عزیزدلمی✨️💛
۳ ماه پیشهانیه
4هه😏خاج فکر کرده خودش همیشه پیروزه ولی کور خونده! ولی جمله آخر معنی های متفاوتی داشت!:) دیگه داریم به آخرای داستان می رسیم! امیدوارم پایان خوبی داشته باشه.. مرسی نیلوجون ✨💫
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خوش بشینه به نگاهت عزیزدلم💛🌼
۳ ماه پیشrey☆♡
3از برسام این همه حرفای خوب زدن تو جمع و احساسی رفتار کردن بعیده واقعا خانواده تأثیر میزاره رو روح و روان ادم. 🥲❤ امیدوارم اتفاقی واسه برسام نیوفته😥😓
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
برسام از وقتی خانوادهاش اومدن پیشش،رفتارش تغییر کرده🥲💛 انگار اون سد دفاعی که دور خودش چیده بود، کنار رفته🥲💛
۳ ماه پیشآمینا
3امیدوارم خوشیاتون پایدار باشه واقعا سخته یکیتون نباشه🥲🥲
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
واقعا🥲💛
۳ ماه پیشاسرا
2بایدهمش باهم باشن تاخاج بلایی سرشون نیاره🙏🤔
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
💛💛
۳ ماه پیشمهسا
4این خانواده دیگه حقش نیست که اعضاش از هم جدا بیوفتن.. خیلی نامردیه اینجوری..
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥲🥲🥲💛💛
۳ ماه پیشمحیا
3امیدوارم پیک زودتر از برسام انتقام کیوان رو بگیره تا همه از دست خاج راحت شیم
۳ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
💛💛💛
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شیرین
1برسام چی تو سرت میگذره خدایا برسام و به تو سپردم